هدف بسته ی 2: کاهش سزارین به میزان 10% در کشور
 
 
به عنوان فردی تحصیل کرده که از فواید روش زایمان طبیعی با خبرم، باید عرض کنم . ماهیت زایمان طبیعی از کودکی در ذهن من اینگونه شکل گرفته:  زن باید درد زیادی بکشد. درد آنقدر زیاد است که زن را وادار به جیغ کشیدن و چنگ انداختن به همه چیز می کند. وقتی زن حامله ای را می دیدم سریع قیافه اش را حین زایمان تصور می کردم و بعدش می ترسیدم. بزرگ شدم و توی کشیکهای دوره ی عمومی اطلاعات علمی من در مورد فواید زایمان طبیعی کامل شد اما، اینبار مثل دوران کودکی پروسه ی زایمان در ذهنم شکل نمی گرفت. جلوی چشم خودم زنان داخل اتاق زایمان آورده می شدند و درد می کشیدند و سناریوی تحقیر شدن هم به باورهایم اضافه شد. زنانیکه که کتک می خوردند تا بیشتر زور بزنند، فکرش را بکن تا حد مرگ درد داشته باشی، بخواهی نوزادت سالم به دنیا بیاید، فحش و فضاحت هم بارت کنند، کتک هم بخوری!!!!! آن زمان زایمان سزارین را به اینگونه تحقیر شدن ترجیح میدادم، که حداقل دردی که بعد از سزارین باقی میماند تدریجی بود... الان هم گاه گاهی از اتاق درد بیمارستان رد می شوم ، جیغ و فریاد از طرف مادر و ماما را می شنوم، هنوز هم بعد ازین همه مدت ترس از زایمان طبیعی را با تمام وجودم حس می کنم... من هنوز هم ازین پروسه ی دردناک تحقیرآمیز می ترسم...
 
کاش ترویج زایمان طبیعی، ترویج زایمان طبیعی بدون درد باشد...




تاريخ : شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()

هدف بسته ی 1: برنامه کاهش میزان پرداختی بیماران بستری در بیمارستان های دانشگاهی

 

 داروخانه ی بیمارستان ما از همان ابتدا داروهای متنوعی نداشت. توی انبار دارویی هم تعداد اقلام موجود جوابگوی بیمارانی بود که شدت بیماریشان در حد متوسط بود. اگر بیمار بد حالی بستری میشد داروها توی نسخه ی بیمار نوشته می شد و همراه مریض با مراجعه به داروخانه ی سطح شهر یا شهرهای مجاور یا هلال احمر دارو را تهیه می کرد. .بسته ی فوق در تاریخ 15 اردیبهشت توی بیمارستان ما باز شد. اولین بیمار من که بستری اش مقارن شد با اجرای این طرح خانومی 55 ساله با سرطان سینه بود که 3 روز قبل شیمی درمانی شده و حالا با تب به اورژانس مراجعه کرده و طبق معمول توی اورژانس داشت سفتریاکسون می گرفت. بیمارو ایزوله بستری کردم و با توجه به تعداد پایین گلبول سفید و آمپول GCSFو به قول خود بیمارا زیر پوستی تجویز کردم. اما با توجه به اجرای این طرح همراه بیمار به هلال احمر نرفت و بیمارستان مسول خرید دارو شد و این آمپول 36 ساعت بعد به دست ما رسید!!!! و بماند این بین گلبولهایش روزی 100 تا بالا می امد و مریضی هم نبود که دلیلی برای پذیرش داشته باشد... این 3 روز هم به بیمار سخت گذشت و هم به من!!!! حتی سوپروایزر و مدیر بیمارستان هم زنگ میزدند که حتما لازمه بگیریم این دارو رو؟!!!!! بالاخره روزهای اول گذشت و طرح جا افتاد. داروها با فاصله زمانی مناسبی به دست ما رسید، اما در کنارش از ما خواستند لیست داروهایی که فکر می کنیم بخش کم دارد را تهیه کنیم ، تا بیمارستان بتواند برایمان باورد. لیست تهیه شد و اقلام دارویی ما افزایش یافت! اما قسمت عجیب ماجرا اینجا بود که چند روز پیش طی نامه ای به متخصصین اعلام شد، اگر داروی تجویز شده خارج از این فارماکوپه باشه، کسورات متوجه پزشک مربوطه میشه و از کارانه کم میشه!!!!!!!!!

 

هنوز نمی فهمم این نامه یعنی چی؟ چرا باید وقتی تشخیص میدم مریض احتیاج به داروی خاصی داره و با اون بهبود پیدا میکنه و بیمارستان نداشته باشه ، من جریمه میشم؟؟؟



تاريخ : جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
قطار به آرامی  حرکت می کند، واگن ها را تا آخر می روم تا بتوانم جای دنجی برای خودم پیدا کنم... به روزمرگی و تکرار زندگی فکر میکنم... به خودم... به آنچه دارم تبدیل می شوم... خیلی وقت است کتاب جدیدی نخوانده ام، فیلم جدیدی ندیده ام، از اسکار و خیلی از برنامه های روز دنیا خبری ندارم... اصلن نمی دانم این هواپیمای مالزی بالاخره چه شد... دستم زیاد به نوشتن نمی رود...  دلم تغییر میخواهد اما حوصله ی تغییر چیزی را ندارم و نگران این هم هستم که اگر وضعیت موجود تغییر کند، چه کار باید بکنم! کارم شده فقط چرخیدن تو اینترنت و لایک کردن و شیر کردن جملات دیگران، خودم را قانع کنم که اینها همان جملاتی هستند که خودم میخواستم بنویسمشان... جملات آماده، درست مثل فست فودها هنر آشپزی را ازت می گیرند، اما قانعم!!! شاید بدون اقرار مدتها بتوانم روی تخت دراز بکشم و وقت بکشم... تا اینکه زنگ بیمارستان مجبورم کند که ادای آدمهای فعال را در بیاورم!   ذهنم دارد فسیل می شود انگار.. هنوز نمی دانم چه اتفاقی قرار است مرا از دنیای فعلی ام جدا کند...

تاريخ : سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
حلقه نمی انداخت... همیشه با لبخند برای جواب مشاوره ها می آمد، هیچ وقت بد اخلاق نبود و وقتی پرستارها سر به سرش می گذاشتند که چرا زن نمی گیرد با شیطنت می گفت: کی زنشو به من میده! ازین حرف زدنش چندشم می شد. از خودش هم همینطور! شاید به خاطر دانستن پیشینه اش نه برایم جذاب بو د و نه خوش صحبت، که برعکس، زشت و پر چروک و چاق هم به نظر میرسید!!! همسر دوستم بود. ازدواج عاشقانه شان را می دانستم... قول و قرارهایشان را هم می دانستم... زیرابی رفتنهایش را هم می دانستم... رزیدنت سال اول که بودم فکر می کردم این موجودات نادرند. اما چیزی که نمی دانستم این بود که خیانت از رگ گردن به آدم نزدیکتر است... به قول معروف مرگ همیشه برای همسایه اتفاق نمی افتد! و وقتی صدایش در میاید که ...

تاريخ : شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()

حال و هوای عید را دوست دارم... حس کودکانه ای که مدتهاست با من است... سال به سال می گذرد و این حس پررنگ و کم رنگ می شود...

عطری که تو هوا پخش است... بارانیکه از چند روز مانده به عید شروع می شود و کار و کاسبی دست فروش ها را کساد می کن... خانه تکانی و شستشو هایی که همیشه باعث قطعی آب و گله های مادرم میشود... همه تکراری اند اما همیشه برای همین تکراری بودنش روز شماری می کنم!

#

 جدا از امکانات و قابلیتهای شهری، نحوه ی برخورد پزشک هم رشته ی خودت فاکتور بسیار مهم و تعیین کننده در افزایش امید به زندگی! پزشکانیست که ضریب K را شروع می کنند.

دکتر ع از پزشکان قدیمی شهر است و به قول خودش تا قبل ازینکه من بیایم، یک تنه جواب گوی جمعیت 50000 نفری این شهر بوده. کارش را خوب بلد است. یعنی برای خالی کردن توی دل آدم حسابی استاد است! از گوشه و کنار شنیدم که قبل از من یک کاردیوژیست و متخصص عفونی هم آمده اند و بعد از اتمام دوره ی طرحشان، متواری شده اند! از آن آدم هاست که جلوی رویت می خندد و پشت سرت...

#

هوس خریدن گل به سرم میزنه... گاهی وقتا گلی که عطرش میپیچه تو اتاق با چن تا شمع روشن تو شب، چنان آرامشی به آدم میده که با چیز دیگه نمیتونی تجربش کنی... از شمال تا جنوب شهر رو پیاده میرم، این شهر اصن گل فروشی نداره......دل شکسته



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.