تو دوران دانشجوییم به تدریس علاقه داشتم و به همین دلیل مسوولیت واحد آموزش کمیته تحقیقات دانشگاهمونو قبول کردم. اون زمان اترژی زیادی داشتم...

ولی حالا خیلی از پتانسیلهام کم شده و به همین دلیل وقتی اوایل ماه به هر کدوم از ما 6 تا دانشجوی فبزیو پات دادن تا بهشون فیزیکال اگزم یاد بدیم، عزا گرفتم..

و با دوستام شروع کردیم به غرو لند و کلی گله از سیستم که به جای اینکه اساتید مسوولیت این کارو قبول کنن انداختن به ما...

با این حال وقتی اولین جلسه رو واسشون برگذار کردم  دوباره همون لذت و احساس رضایت 5 سال پیش بهم دست داد...

اشتیاق 6 تا دانشجویی که اومده بودن بخش و دنبال استادشون _ یعنی من_ می گشتن ، منو برگردوند به دوران طلایی دانشجوییم...

الان دارم به دوران دانشجوییم فکر می کنم، واسه چند تا ازمجلهای دانشگاهمون مطلب می نوشتم و عضو هیات تحریریه‌شون بودم و با اعضاش به بهانه شرکت تو شب شعر و جشنواره‌ها کلی ایران گردی کردیم....

عضو کمیته تحقیقات بودم و مسوول بخش آموزشش و تو کلی طرح تحقیقاتی شرکت کردم و کلی کلاس گذاشتم و باز هم واسه شرکت تو جشنواره‌ها کل ایرانو چرخیدم!

کلاسهای متفرقه دانشگاهو هم شرکت می کردم!!!!

به کارهای بیرون دانشگاه هم می رسیدم... مثل عضویت در کانون فارغ التحصیلان سمپاد شهرمون و تو اولین دورش عضو شورای اصلیش بودم... عضویت تو انجمن حمایت از بیماران سرطانی و انجام کلاسهای مربوطه توی روستاها و بازم شرکت تو تورهای تفریحی استانی!!!!!!!!!!

و درکنارش درسمم می خوندم!

نمی دونم چی به سرم اومده... دوران رزیدنتی قبل و بعدش حسابی پیرم کرد....

به نظرتون این تحول طبیعیه؟



تاريخ : جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.