از یک جایی به بعد فهمیدم برای بهتر شدن باید تکان خورد... کار کرد... تغییر وضعیت داد... زد بیرون... آدم جدید دید... آدم‌های بی‌ربط و روابط بی‌دلیل را بی‌خیال شد... آدم‌های آزاردهنده را اخراج کرد... رفیق نو، حال نو، عشق نو پیدا کرد... از یک جایی به بعد فهمیدم برای بهتر شدن باید از روزهای نکبت گذشته کند و نگذاشت آدم‌ها و خاطره‌ها کرم  روح شوند... از یک جایی به بعد قفل و بند رفاقت‌هایم را محکم کردم... زیادی‌ها را بی‌خیال شدم... اتفاقی افتاده که قبلن امکان نداشت بیفتد... نمی‌توانستم, ولی الان می‌توانم...  آدمی که به هر دلیلی آزارم بدهد را تا جایی که بشود نمی‌بینم و اگر دست بدهد توی چشم‌هایش نگاه می‌کنم و می‌گویم دیگر نمی‌خواهم ببینمت... این‌طوری اندازه فقط یک کف دست آدم ناب و دوست‌داشتنی دارم که وقت‌هایی که می‌خواهم‌شان هستند. بهترین لحظه‌هایم با آن‌ها می‌گذرد. لحظه‌هایی که باانها هستم غم‌خوردن نه مجاز است و نه ممکن.!!! از یک جایی به بعد فهمیدم فقط همین چندتا آدم و همین شهر کوچک و پیر برای خوب‌ بودن‌ام‌ بس‌اند. چیز دیگری نمی‌خواهم. نه آدم بیشتر، نه شهر بزرگ‌تر....

 

# مهرنوش جان ممنونم...

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.