حلقه نمی انداخت... همیشه با لبخند برای جواب مشاوره ها می آمد، هیچ وقت بد اخلاق نبود و وقتی پرستارها سر به سرش می گذاشتند که چرا زن نمی گیرد با شیطنت می گفت: کی زنشو به من میده! ازین حرف زدنش چندشم می شد. از خودش هم همینطور! شاید به خاطر دانستن پیشینه اش نه برایم جذاب بو د و نه خوش صحبت، که برعکس، زشت و پر چروک و چاق هم به نظر میرسید!!! همسر دوستم بود. ازدواج عاشقانه شان را می دانستم... قول و قرارهایشان را هم می دانستم... زیرابی رفتنهایش را هم می دانستم... رزیدنت سال اول که بودم فکر می کردم این موجودات نادرند. اما چیزی که نمی دانستم این بود که خیانت از رگ گردن به آدم نزدیکتر است... به قول معروف مرگ همیشه برای همسایه اتفاق نمی افتد! و وقتی صدایش در میاید که ...

تاريخ : شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.