بارها و بارها این سوال در ذهن هرکداممان تکرار شده که اگر پزشک نمی شدیم دلمان میخواست سرنوشت ما را به کدام سو هل میداد...

 

نمی دانم تا به حال گذرتان به فروشگاه لوازم طبی ارایشی بهداشتی افتاده است یا نه.

 

تصورش را بکنید خرید یک ماهتان را یکجا جمع میکنید تا وقتی برای خرید می روید فرصت زیادی برای چرخیدن داخل فروشگاه و استشمام هوای معطر آن داشته باشید! تصور بکنید موقع ورودتان در فروشگاه باز می شود و دیلینگ دیلینگ آن ورودتان را اعلام میکند. اینجا همه چیز خوش بوست و معطر، همه خوش رنگند و خواستنی... تابستان، هوای خنک، سرمستی... خریداران همه جذابند...

 

گاهی اوقات فکر میکنم کاش منی که انگار زیر گوشم هنگام به دنیا آمدن جای اذان هاریسون خوانده بودند، یکهو چشوم باز میکردم و میدیدم صاحب یک فروشگاه لوازم طبی بهداشتی و آرایشی هستم!!!

 

اما با این وجود خودم را میشناسم مثل ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو جان میگیرد،  از من هم چیزی جز پزشک حاصل نمیشود...

 

 

دیشب عروسی دوستم بود... خیلی زیبا شده بود... دوستان همه بودن... هرکدوم یه گوشه‌ای داشتن طبابت میکردن...  بعضیا با بچه اومده بودن!

 

 

پرونده‌های سلامت اومد ولی کی میخواد پر کنه؟!!!!!!!!!!!

 

 

درس: تنبلی...

 

 



تاريخ : جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.