تازگیها از زمانیکه بخش استاجری برادرم شروع شده و با قشرهای متفاوتی از جامعه برخورد دارد، بغضها و دلتنگیهایش شروع شده است. یک هفته پیش با هم از بیمارانمان می‌گفتیم، او از پیرمرد و پیرزنی می‌گفت که برای درمان کمردرد پیرزن از ساعت 7 صبح نوبت ایستاده بودند- پیرزن نشسته و پیرمرد ایستاده-. برادرم می‌گفت بعد از کلی انتظار آن دو وارد درمانگاه ارتوپدی شدند و برادرم شد مسوول اخذ شرح حال از خانم سالخورده، ( حالا بماند مهر ارجاعی که من به دفترچه پیرزن زده بودم، حس وظیفه را در برادرم بیشتر کرده بود) برادرم شرح حال نیمچه ای گرفت و هنگاه پرزنت بیمار، منشی بخش وارد شده و به مریض تفهیم می‌کند که باید از قبل قبض می‌گرفته و حالا دوباره باید هم ویزیت را نصفه کاره تمام کند و هم از نو برود توی نوبت. برادرم می‌گفت پیرمرد بدجوری دپرس شد و آرام آرام به سمت در خروجی رفت. برادرم می‌گفت خیلی آهسته، مثل تنظیم قطرات سرم که باید 5 قطره در دقیقه می‌رفت. پیرزن مستاصل و به تبعیت از همسر از درمانگاه بیرون رفت وهیچ کس، هیچ وساطتتی نکرد تا آن دو بمانند. برادرم می‌گفت آن لحظه دردناکترین لحظات عمرش بوده. می‌گفت می‌داند که این بغض تا آخر بخش ارتوپدی باز نخواهد شد...

 

و اما من

 

من جور دیگری به قضیه نگاه کردم، چون اصل ماجرا چیز دیگری بود. این دو پیرزن و پیرمردی بودند که 3 روز قبل به درمانگاه روستای مشغول گذراندن طرحم آمده بودند و انتظار 5 دقیقه‌ای را که من داشتم یک بیمار اعصاب و راون را ویزیت می‌کردم برنتابیدند و با زور و به اصرار به بهانه‌ی درمان بهتر در بیمارستان توسط متخصص و نه پزشک عمومی مثل من از من مهر ارجاع گرفتند و خوش خوشان رفتند...

 

چیزی به برادرم نگفتم و گذاشتم همچنان بغض داشته باشد و برای بیماران خودش دل بسوزاند.

 

و اما من

 

من بی‌خیال چنین اتفاقی را از ذهنم بیرون انداختنم!

 

""""

 

رفتن به کتابخونه رازی شهرمونو شروع کردم.

 

با اینکه کوچیکه ولی جای بدی نیست و من حواسم اونجا بیشتر از جاهای دیگه روی درسام متمرکز میشه!

 

ای هفته کلیه رو تموم کردم. اوضاع آب و الکترولیتم توووووووووپه! کسی سووال مووال نداره؟

 

اینم یه عکس از محل درس خوندنم!

 

حالا حدس بزنین من کجا می‌شینم؟

TinyPic image

 

 

 

 

""""

 

 

و اما من

من من شدم فقط به خاطر پدرمُ مادرم و برادرهایم و افتخار ان را نصیب هیچ کس دیگر نمیدانم!

""""

راستش دیروز یکی زد تو پرم! نمی‌دونم باید اهمیت می‌دادم یا نه؟ ولی حال و روز الانم نشون میده که برام اهمیت داشته... نمی‌خواستم آپ کنم، راستش حوصله نداشتم. ولی اومدم.... چون قرارم همیشه پنج شنبه‌هاست...

 

""""

 

هرگاه خدا تو را به لبه‌ی پرتگاهی برد به او اعتماد کن، زیرا یا تو را از پشت می‌گیرد یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت...

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.