چندی پیش با آقای دکتر پ معاونت بهداشتی کمیته امداد که جهت پایش به مرکزمان آمده بود صحبت می‌کردم. حرف پایش و آمار و خانوارهای تحت پوشش به درازا کشید و در آخر رسید به تعریف ماجرایی که بد جوری دلتنگم کرد. دکتر پ می‌گفت، قبل از اجرای طرح پزشک خانواده ، کمیته امداد تعداد معینی از خانواده‌های تحت پوشش را به پزشکی خاص می‌سپرد و طبق قراردادی که پزشک را موظف می‌کرد در ساعاتی مشخص در مطب بماند به درمان بیماران نیازمند می‌پرداختند. دکتر پ اینطور ادامه داد که عصر یکی از روزهای کاری آقای دکتر جاافتاده و به ظاهر موقری وارد اتاق کارش می‌شود و تقاضای فسخ قرار داد با خانم دکتر ب به علت عدم حضور مرتب در مطب و سرگردان ماندن بیماران را مطرح می‌کند و در کنارش تقاضا می‌نماید به جای خانم دکتر با وی قرارداد منعقد گردد که آدمی امتحان پس داده و وقت شناس است. دکتر پ می‌گفت تا توانست از پزشکش دفاع کرد و وجود چنین چیزی را محال دانست و زیر بار حرف آقای دکتر نرفت. وقتی آقای دکتر به ظاهر موقر با انکار دکتر پ مواجه می‌شود برگ شاهدی دیگر رو می‌کند به این شکل که : من و خانواده با این خانم دکتر دوست هستیم. همسرش همکلاس من بوده و ما با آنها رفت و آمد خانوادگی داریم. همین دیشب شام مهمانشان بودیم و خانم دکتر برای تدارک شام و مرتب کردن خانه بدون اطلاع شما مطب را تعطیل کرده است و به مهمانی ما رسیده است.!

 

باقی صحبت دکتر پ برایم اهمیتی نداشت. اینکه دکتر پ با وجود چنین بی حرمتی وناسپاسی باز هم پای خانم دکتر ب ایستاد و فسخ قرار داد نکرد و تنها ب تذکری شفاهی اکتفا نمود هم زیاد روحیه‌ام را عوض نکرد... اینکه آقای دکتر به ظاهر موقر هنوز نتوانسته در کمیته امداد برای خودش جایی دست و پا کند هم زیاد مهم نبود.

 

ولی اهمیت ماجرا در این نکته بود که چه کسی از عزیزانم با من اینگونه برخورد خواهد کرد...

 

نیمه پر لیوان رو به روز کمتر میشود...

 

°°°°

پرونده‌های سلامت رو دارم پر میکنم. تا حالا شده 15 تا...

 

°°°°

اوضاع درس خوبه. بهترم میشه اگه بذاااارن...

 

°°°°

تازگی‌ها پیش‌بینی‌ام از آدمهای اطرافم درست از آب در نمی‌آید.

 

انگار از درک آدمهای اطرافم عاجز و ناتوان شده‌ام.

 

انگار به زبان دیگری سخن می‌گویم و به زبان دیگری سخن می‌گویند.

 

نه کسی را می‌فهمم و نه کسی مرا میفهمد.

 

گاهی حس میکنم مثل یک موش توی یک پازل بزرگ گم شده‌ام و اجزایم با سایر قسمتهای پازل سنخیتی ندارد. پیشترها میخواستم زنده باشم و دیوانه . اما حالا گم شد‌م و تهی...

 

من اینجا بس دلم تنگ است

 

 و

 

هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.