این مطلب را وقتی اینترن مغز و اعصاب بودم نوشتم. آن هم وقتیکه صبح یکی از همین روزهای مردادی رفته بودم مریضهای بخش را از اینترن شب قبل تحویل بگیرم و او مریضی از جنس خودم تحویلم داد. همکار زیبایم را... دخترک آرامی که هیچ وقت فکر نمی‌کردم تن به بازیهای مردانه بدهد...100 تا ایندرال 40 چیزی جز یک بازنده ازو نساخته بود...

 

 

 

 

 

بدون اسارت دوستت دارم،  با آزادی در کنارت هستم، بدون اصرار تو را می خواهم... معنای زنده بودنِ من با تو بودن است، نزدیک، دور، سیر، گرسنه، رها، اسیر، دلتنگ، شاد...

 

دقیقاً تاریخش در خاطرم نیست که کِی موجودیتَت با تخیلّاتی شیرین به اثبات رسید و شیارهای کفشهای کودکانه ات، کِی رؤیاهایم را گلی کرد؟ اما تو مدتهاست که در ذهن من جان گرفته ای... زنده ی زنده... تو با انبوهی از موهای موّاجِ خرمائی، شیرینی، زیبائی و جذّاب!... در شعرهای تو همه پاکی ها سیفیدند و همه ی خوردنیها دیب دَمینی!... تو انگشتهای تپلی ات را دور انگشتم حلقه می کنی و با من به دَدَر می آیی!... تو بالاخره می آیی و با طراوت کودکانه ات تنهائی ام را پر می کنی...

 

دکتر از من دور و دورتر می شود و من تنهایم. تو رفته ای پشت پرده تا دکتر ببیند توی جعبه ات چه می کنی؟ یکی دارد از تو شکایت می کند. می گوید: بزرگ نشدی! می گوید لگد نمی زنی! می گوید هیچ چیزت به بچه ی آدمیزاد نمی خورد! می گوید اصلاً شبیه من نیستی!... صبر کن!... پلّه پلّه... موضوع از چه قرار است؟ خدا لذّتی بالاتر از خوردن نداده، چطور از این همه لطف می گذری؟ هنوز هیچ چیز نشده رفته ای دنبال این متدهای لاغری! بس کن! گوشم پر است از این رژیمهای معجزه آسا، لاغری سریع با رژیم دکتر استیلمن، رژیم دکتر اتکینز، رژیم دکتر تالر، رژیم سحر آمیز... حالا هی بیا کالری چرتکه بزن و ارزش غذائی یک عدس را حساب کن! این همه باربی های کمر باریک که در حال محو شدند و از فرط  بی حجمی در های الکترونیکی بانکها هم آنها را تشخیص نمی دهد... دوستشان داری؟؟؟؟؟ عزیزَکم! تو بیرون بیا، آنقدر معضل و مشکل و سردرگمی و ابهام و پازل دور و برت ریخته که تا بیایی حلّشان کنی، غذای سه روزت کپک می زند... راست می گوید هیچ چیزت شبیه من نیست.

 

... " خوب! حالا اسم کوچولو چی شد؟" ...  تو می توانی نوک دماغت، که احتمالاٌ بعد ها  برایت عمل می کنیم را با تمام چسبهایش بالا بگیری و به وجود خودت افتخار کنی، هر چیزی می تواند اسم تو باشد، هر کلمه ای که معنی صلح باشد و دوستی، معنی عشق. عسل چه طور است؟ قندیلک من!

 

دکتر می خواهد به صدای قلبت گوش کند، ولی پیدا نمی کند. مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. قلبت نمی زند... شاید حق با تو باشد. این قانون طبیعت است: همیشه دور از دسترس باش و در عین حال خواستنی. مردم همواره خواهان چیزهائی هستند که نمی توانند داشته باشند.

 

... " بالاخره پیدا شد... چقدر تند میزنه!!" ... ببینم هنوز بیرون نیامده، عاشق شده ای؟ خواهر ساده ی من! پسرها موجودات پیچیده ای نیستند. هیچ فکر کرده ای که اگر نبودند تمام مشکلات ما حل می شد... بگذریم... زیاد خودت را درگیر فعل و انفعالاتشان نکن. وقتش برسد خودشان زبان باز می کنند و انفجارشان حسابی موجی ات می کند... " تندتر شده!" ... گفتم که! خودت را درگیرشان نکن.  اگر مدام به آنها فکر کنی و ضربان قلبت را همین طوری بالا ببری، می گویند اسیر عشقشان شده ای! می گویند ضعیف النفسی! می گویند بی تجربه ای و ساده!... اگر هم با آنها خوب رفتار نکنی می گویند مغروری! می گویند آدم نیستی! می گویند سنگدلی! می گویند با تجربه ای و قلبشان را جریحه دار کرده ای! پسرها در دختران اطرافشان عاشق خودشان می شوند... طبیعت خیلی وقت است که دستخوش تغییر شده! صدائی روی قلبت پارازیت می اندازد... " آخه عطسه کرده! شایدم خندیده!" ... کوچولوی من! اینقدر حرفم خنده دار بود! صبر کن... حرف های زیادی برای گفتن دارم. اگر آنها را دوست نداشته باشی، برای به دست آوردنت تلاش می کنند، هر روز زنگ می زنند، هر روز حالت را می پرسند، هر روز sms سِند می کنند، هر روز pm می گذارند و email می فرستند و هر روز با دوستت دارم خفه ات می کنند و اگر بالاخره عاشقشان شدی آن وقت با سرعتی بیشتر از سرعت نور از دستت می گریزند، درست مثل کرم ابریشم توی پیله شان گم می شوند و اگر بخواهی از راز پیله سر در بیاوری و واردش شوی، پروانه را آزاد می کنی و آن وقت تو می مانی و هیچ! یادت باشد تنها هنر پسران همین است!... " حالا ضربان قلبش کند شده!" ... آفرین! آفرین! گفتم که انرژی ات  را روی پسرها پوچ نکن!... " نه! حالا خیلی کم شده!" ... دکتر می گوید شاید بند ناف دور گردنت پیچیده باشد... هنوز که اتفاقی نیفتاده!... اصلاٌ من که چیزی نگفتم... گفتم آنها را به حال خودشان بگذار... چرا می خواهی خودت را دار بزنی؟ باور کن هیچ کدامشان ارزش این را ندارند که تو به دنیا نیامده، خودت گورت را بکنی... دلبندم! حال چرا دار زدن؟ این همه راههای رمانتیک و عشقولانه، این همه راههای لطیف و دخترانه، این همه قرصهای اسمارتیسی، که مثل آب نباتند و خوشرنگ و تو را آنقدر بیصدا به خوابی ابدی می برند که خودت هم نمی فهمی از کجا خوردی؟! آب نبات دوست داری عسلم؟!

 

هوا بد می شود. هنوز تنهایم. صدای گریه از آن طرف پرده می آید. یکی می گوید: " من اونو زنده می خوام"... اما تو دلشاد و سرزنده ای، تو با اندیشه ای عمیق و ممتد پا به دنیایم می گذاری، اندیشه ای که در تمام ژستهایت، خنده هایت، زندگی ات، سکوتت پخش خواهد بود. من هم تو را آشفته می خواهم، توصیف نا پذیر، دیوانه، زنده، زنده، زنده، زنده...

 

اما فضا پر از هق هق می شود.

 

به فرشته نگهبان تو نمی آید کشتن بلد باشد.

 

نمی دانم چه بر سر من و رؤیاهایم آمد؟

 

نمی دانم بر من چگونه گذشتند این ثانیه های مرگ آور؟

 

نمی دانم چه شدی؟...

 

نمی دانم چه اتفاقی افتاد؟...

 

نمی دانم...

 

اما تو نیامدی، تو ضعیف و رنجور، تو مریض و ناتوان، تو بنفش و صورتی در فضای اطرافت گم شدی و اتاقِ پر از عروسک، از تو خالی شد.

 

عروسکم!

 

شاید تو را دزدیدند!

 

شاید تو فرار کرده ای!

 

شاید تو اصلاٌ خواهرم نبودی!

 

شاید...

 

شاید فرشته نگهبان تو لالائی گفتن را خوب بلد بود!

 

...خوابیدی؟!...

 

...بخواب...

 

بخواب و از درختان و طبیعت و زمین، انگشتری بساز در انگشتانت تا ماه و ستارگان و رؤیاهایم را به عقد همیشگی خویش در آوری.

 

بخواب خواهر خوبم که نطفه ات از نو، در رؤیاهایم بسته خواهد شد.

 

بخواب خواهر خوبم! بخواب!

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.