این روزها سر من و بهورزانم برای پر کردن پرونده‌ی سلامت عجیب شلوغ است. دیروز حوالی ظهر وقتی من خسته از انبوه مراجعین روی صندلی جک داTinyPic imageرم لم داده بودم، پیرزنی کشیده و قد بلند در حالیکه موهای حنا بسته‌اش از گوشه‌های روسری‌اش بیرون زده بود، پرونده به دست وارد اتاقم شد. توان حرف زدن نداشتم. حواله‌اش دادم به ماما تا پاپ اسمیری بگیرد و معاینه‌ی ژنیکوئی انجام دهد تا من در این فرصت چند دقیقه‌ای توان تازه‌ای کسب کنم. هنوز دقیقه‌ای از رفتنش نگذشته بود که مامایم هراسان آمد، بدون اینکه چیزی بگوید به سمت اتاق ژنیکو دویدم... بیمار را دیدم ایستاده و خندان... و ... اندامهای تحتانی‌ای که تا به حال در هیچ کتاب رفرنسی ندیده بودم... برجستگی‌های قلمبه‌ قلمبه و طنابی شکلی که سرتاسر هر دو پایش را گرفته بود. درست مثل شیارهای مغز هنگام تشریح و یا به قول برادرم هوستراسیون کولون... این قلمبه‌ها چیزی جز واریس نبودند... پیرزن به بهت من و مامایم خندید و خودش بی آنکه چیزی پرسیده باشیم به حرف آمد... از وقتی یادش می‌آید اندامهایش همین شکل را داشته، همیشه درد، همیشه درد، همیشه درد. دردی که هر دفعه هنگام کار کردن در شالیزار بدتر میشده... روز به روز و ساعت به ساعت... می‌گفت هنگام زایمان آخرین فرزندش می‌میرد. مرده‌ی مرده... قبر آماده، پیراهن سیاه آماده و دختران و پسرانش آواره... اما او انگار عمرش به دنیا بود... به دنیا چنگ زد و ماند... می‌گفت در سینه‌اش گاهگاهی توده‌هایی بدون درد لمس می‌کند. گاه سولاید گاه کیستیک...می‌گفت سردردهای تیپ میگرنی دارد... می‌گفت اوضاع دندانهایش خراب خراب است... می‌گفت... می‌گفت... کار از مسائل مدیکال گذشت و رسید به خانه‌اش که فقط دو تا اتاق سه در چهار داشت. اتاقی که هفت بچه را آنجا به دنیا اورد و همانجا به دندان کشید... بدون دستشویی، بدون حمام، بدون آشپزخانه، بدون آب گرم... به قول خودش هنوز مشدی نشده بود چه برسد به کربلایی و حاجی!... حلقه‌ی ازدواجش بدلی بود و چند سال پیش اصلش را فروخته بود برای هزینه‌ی بستری سرپایی همسرش... حالا هم خرج همسرش را میداد و دو فرزند مجردش را...اگر درد واریسهایش می‌گذاشت روی زمین مردم بهتر کار میکرد و پول بیشتری در می‌آورد... من و مامایم گوش میدادیم و او ثانیه ثانیه از زمان را خندان بود. خنده‌هایی که با وجود نداشتن دندانهای پیشین بالایی و کج و کوله‌های پایینی باز هم زیبا بود. با مامایم تصمیم گرفتیم هزینه‌ی پاپ اسمیرش را متقبل شویم، اما غرورش اجَازه نَداد... از او اجازه گرفتم تا از واریسهایش عکس بگیرم تا به استادم نشان بدهم جهت انجام کارهای درمانی... او که توان مالی رفتن پیش متخصص را نداشت، حتی با همین دفترچه‌های روستایی... عکس گرفتم...

 

اما این کافی نیست  

 

از من پزشک خانواده هم جز این چه بر می آمد؟

 

وقتی بیماری هزینه‌ی رفتن به سطح بالاتر را ندارد، پرونده‌های سلانمت به چه درد می‌خورند؟

 

ارجاع بدهم به متخصص جراح عمومی یا قلب که چه؟ فقط جهت سلب مسوولیت؟

 

بدون پس خوراند؟ هر بار بنویسم بیمار نزد متخصص نرفت؟ به چه علت؟

 

نداشتن پول؟

 

نداشتن پول؟

 

نداشتن پول؟

±±±±

 

 

TinyPic image

 

مرد مست می‌آمد...

 

زن سرمست از آغوش دیگری...

 

ناله‌ی تختخواب چوبی به قهقهه می‌مانست..

 

مرد دریای آتش بود  

 

و

 

زن

 

رقصنده با گرگ



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.