بالاخره چند روز پیش برای رفع مشکل سند شدن اس ام اس که این روزهای آخری حتی یک ربع هم طول می‌کشیدگذرم به خدمات موبایل افتاد. آقای خدمات موبایلی گفت: چاره‌ای نیست باید فلش بشه... فن بوکت هم پاک میشه... اشکالی نداره؟... تا به حال به پاک شدن فن بوکم فکر نکرده بودم. می‌ارزید یا نمی‌ارزید؟... به 314 شماره‌ای که داشتم فکر کردم. شماره‌هایی که از دوره‌ی فیزیوپات یا شاید قبلترها مانده بود، کهنه شده بود و شاید بعضی‌هاشان فسیل... دوباره فکر کردم... لحظات شادم را با کدامیک تقسیم میکردم و خود به خود تمام شماره‌ها سلکت شدند... دوباره فکر کردم... اگر بخواهم لحظات بد و وحشتناکی که به استیصالم میکشاند و بی پناهم میکرد را تقسیم کنم کدامشان را می‌خواستم؟... کدامشان؟... کدامشان که مرا به بی‌سیاستی، بچگی، وابستگی و غرور ( ببینید پارادوکس شناخت اطرافیانم از من را!!!!!!!!!!!)متهم نکند؟... و در آخر هیچ شماره‌ای نماند... آقای خدمات موبایلی پرسید: چی کار کنم بالاخره خانوم؟ چشم هایم را بستم... پاکشان کن...

 

تا به حال رفتن در قرنطینه حرفش بود... اما حالا حرف چند پست پیشم تعبیر شد. ( اینبار پیراهن پاره را وصله نکردم... انداختمش دور... شاید این چند ماهه عریانی از مستحبات باشد...)

 

جدا شدن از دنیای اطرافم را دارم مزه مزه میکنم... لطفا این را depersonalization hallucination حساب نکنید!

 

±±±±

 

تو کتابخونه یه موجود جدید پیدا کردم!... یه خانوم دکتر دندون پزشک جذاب!...ژان، مخفف ژاندارک! هنوز اسم شناسنامه‌ایشو نمیدونم!...اومده کتابخونه رو واسه درس خوندن ور انداز کنه!... با اینکه متاهله، حلقه‌ی ازدواجی تو دستش نمی‌بینم!... این خانوم دکتر به قول خودش مانیک، گاهی نمیذاره درس بخونم!...

 

±±±±

 

TinyPic image

 

آهای مجنون...

فرقی نمی‌کند مرا آویخته از کدامین درخت بشنوی...

 

 

عشوه‌هایم را لابه‌لای کدامین پنجره بدرقه کنی...

 

و

 

جای پاهایم را پشت کدامین سیم خار دار نگه داری

 

حواست باشد

 

تمام درختان و خانه‌ها و خیابانهای این شهر ارث پدرم است...

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.