هر ثانیه،

 

آرامش دل

 

نصیب خداوندانی باد که

 

بیدارند

 

سبزند و

 

می‌رویانند...

 

روز پزشک مبارک

 

±±±±

 

شنبه بود و ازون روزای شلوغ که هرچی می دوئیدم به مریضا و کارام نمی‌رسیدم! مشغول وارد کردن اسامی توی دفتر ویزیت پزشک بودم که متوجه شدم یه پیرمرد تو چارچوب در ایستاده و نگام میکنه. پرسیدم: حاجی اگه مریضی بیا تو... پیرمرد گفت: آقا دکتر نیست؟... گفتم: نه! امروز من مریضا رو ویزیت می‌کنم... با لحن محکمی گفت: خانوم! من میخوام آقا دکتر منو ببینه... گفتم: آقای دکتر عصر میاد، برو ساعت 2 بیا... پیرمرد گفت: ولی من تب دارم، مریضم... حس شیشم گفت این پیرمرده قراره امروز رو nerve من راه بره. گفتم: پس بیا ببینمت... گفت: من میخوام برم پیش آقا دکتر... دوباره گفتم: ببین حاجی! دکتر مرد تا 3 ساعت دیگه نمی‌اد، خودت میدونی... جوابی نداد و من رفتم سراغ یه مریض دیگه. دو دقیقه نگذشت که کنار در رو زمین نشست و گفت: خانوم! من دارم می‌میرم! دوباره گفتم: خوب بیا تو اتاق ببینمت... بالاخره بلند شد و اومد و به کاراش رسیدم. داروهاش رو هم تو دفتر چه تامین اجتماعیش نوشتم. موقع رفتن گفت: خانوم! آقای دکتر کی میاد منو ببینه؟... گفتم: من که الان دیدمت؟!...گفت: ولی من میخوام آقای دکتر منو ببینه!!!!!!!!!! دیگه قاط زدم و با صدای بلند گفتم: حاجی برو بیرون که مریضا پشت در معطلن!... پیرمرد رفت اما دوباره نیم ساعت بعد با عصبانیت اومد و بلند گفت: من اینجا ویزیت شدم باید پول بدم؟ تو خودت به من گفتی پول نده! چشام گرد شد. گفتم: من؟!!!! دوباره گفت: من الان 4 جلسه میام دکتر، یه بار پول دادم بسه دیگه، چرا میخوای منو بچاپی؟( حالا اینو بدونین که ویزیت تامین اجتماعی 450 تومنه) بدجوری کلافم کرده بود، باید زود تکلیفشو مشخص می‌کردم. گفتم: حاجی خالا که اینطوره نه تنها ویزیت امروز، ویزیت 3 دفه پیشم باید بدی!... اول یکه خورد. بعد با صدای بلندتری گفت: اینجا بازرس کیه؟ مسوول کیه؟ رئیس کیه؟ من میخوام شکایت کنم. اینجا باید مجانی باشه!!!!! اینو که گفت منم بلند شدم و با هم به سمت پذیرش رفتیم. گوشی تلفونو تو دست گرفتم و گفتم: باشه حاجی! الان زنگ میزنم رئیس، منم از تو شکایت دارم که 4 جلسه اومدی و قبض نگرفتی! یه ساعتم هست وقت منو گرفتی.  بعد شماره گسترشو گرفتم و با اقای م صحبت کردم، سرمو که چرخوندم تا پیداش کنم و گوشی رو به دستش بدم پیرمرد نبود! خدمه مرکز میگفت با اولین شماره گرفتن من اون با سرعت زیادی از مرکز رفت!

 

±±±±

 

TinyPic image

 

نگاه تو وحشی

 

 مردمکهایت جنون

 

خیرگی‌ات آوار

 

از چشم‌های تو نچکیدن

مگر

 

چه جرمیست که

 

مستوجب تبخیر باشد؟

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : Meri Monti | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.