روزمرگی

قطار به آرامی  حرکت می کند، واگن ها را تا آخر می روم تا بتوانم جای دنجی برای خودم پیدا کنم... به روزمرگی و تکرار زندگی فکر میکنم... به خودم... به آنچه دارم تبدیل می شوم... خیلی وقت است کتاب جدیدی نخوانده ام، فیلم جدیدی ندیده ام، از اسکار و خیلی از برنامه های روز دنیا خبری ندارم... اصلن نمی دانم این هواپیمای مالزی بالاخره چه شد... دستم زیاد به نوشتن نمی رود...  دلم تغییر میخواهد اما حوصله ی تغییر چیزی را ندارم و نگران این هم هستم که اگر وضعیت موجود تغییر کند، چه کار باید بکنم! کارم شده فقط چرخیدن تو اینترنت و لایک کردن و شیر کردن جملات دیگران، خودم را قانع کنم که اینها همان جملاتی هستند که خودم میخواستم بنویسمشان... جملات آماده، درست مثل فست فودها هنر آشپزی را ازت می گیرند، اما قانعم!!! شاید بدون اقرار مدتها بتوانم روی تخت دراز بکشم و وقت بکشم... تا اینکه زنگ بیمارستان مجبورم کند که ادای آدمهای فعال را در بیاورم!   ذهنم دارد فسیل می شود انگار.. هنوز نمی دانم چه اتفاقی قرار است مرا از دنیای فعلی ام جدا کند...

/ 4 نظر / 32 بازدید
مهدی

سلام دکتر شما به فکر امتحان فوق نیستین ؟ من با اینکه وضعیت کاری ام خوبه و مطبم خیلی خوب گرفته ولی برای رهایی از این فسیل شدن خوندم و امتخان دادم احتمالا خون شریعتیو قبول میشم شاید اینجوری دوران فصیل شدنمونو چند صباحی عقب بندازیم

دکتر پرتقالی

قبول کن گاهی دلت هوای این روزمرگی محض را می خواهد....

سلام من هم متخصص هستم اومدم طرح... نذار به روزمرگی دچار بشی... نگران نباش و توکلتو زیاد کن.

memol

یه جورایی روزمرگی شده عادت تو جامعه ما مریمی[ناراحت]