چگونه یک کرگدن شدم...

19 روز دوره ترک اجباری اینترنت بالاخره تمام شد! دوره‌ی بدی نبود! مثل کارتونها دور و برم پر بود از کاغذهای مچاله شده‌‌ی نوشته شده و نشده و ابرهایی که پر بودند از فکرهای گوناگون. فکر پشت فکر. فکرها مثل یک الگوریتم مرا جلو کشیدند و در اخر از سر تنگ قیف به خطوطی پر از ترافیک و برهوتی از سرگردانی هل دادند. راستش خیلی هاتان را آنجا دیدم، توی این بوق بازارِ ماشین زده، با شما راه افتادم... راهی که ابتدا و انتهایش آن طور که دلمان می‌خواست و می‌خواهد قطعی و سر راست نبوده و هنوز هم نیست و پر است از هزار و یک جور اصطلاح خودمانی که فقط خودمان آن را می‌فهمیم و فقط خودمان بلدیم روح و جسممان را شب و روز درگیر سنگلاخ و چاله چوله‌هایش کنیم و باز هم زنده بمانیم...

 

ما فقط با یک اتفاق ساده از ردیف آدمهای شماره سریال دارِ کارخانه خارج شدیم، درست مثل اینکه در بین محصولات عظیم یک کارخانه‌ی کامپیوتریِِ عروسکهایِ باربیِ مو بلوند، عروسکهایی با موهای مشکی در خط تولید یافت شود... و دقیقا همه چیز ازین تفاوت شروع می‌شود. اما این متفاوت بودن آنقدر پاتولوژیک نیست که نارسیستیکمان کند، چیزی بین فیزیولوژیک و پاتولوژیک و تنها توصیف همین تفاوت آشکار و حیران کننده و نجیبانه کرگدنمان کرد!

 

به هر حال آغاز زندگی نوزادی، نوزاد کرگدن بودن، فرصتی است که یواشکی به همه محصولات کارخانه ارائه می شود، اما سرکش‌ترها و شاید پوست کلفتترها می‌مانند تا در مبارزه خونین با کسانیکه تحمل یک عامل اکسترینسیک که تنها جرمش متفاوت بودن است را ندارند، پیروز باشند و بالغ شوند. در همین مراحل است که رشد یاخته‌های نامتمایز نوزاد کرگدن در بین میلیاردها میلیارد مورچه سرباز و کارگر شروع می شود و تا اوج تمایز در چین و چروک پوست و رگ و پی کرگدنها ادامه می‌یابد. کم کم توی این میدان مبارزات جوراجور و سرعت گیرهای ناجوانمردانه به چین و شکنج های پوست و زیر پوست اضافه می‌شود و هی پیله روی پیله و هی زخم روی زخم. ( من و شما بارها و بارها و شاید همه جا خانه، محل کار، خیابان و ... آن را حس کرده‌ایم. ما کرگدن زاده‌هایی هستیم که بارها و بارها توی همین مسیر راه را به یکدیگر نشان داده‌ایم)

 

با این همه در میان همه کسانیکه با اسم و رسم‌های گوناگون همیشه دور و بر کرگدنها می‌پلکند، آنها تنهایند. ( شما احساس تنهایی نکرده‌اید؟) اما خاصیت کرگدن بودن، کرگدنِ متفاوت و تنها بودن، فقط برای خود کرگدنها قابل فهم است. آنها در سفرهای تنهاشان پیش می‌روند و شاید راه و سلوک همه انها از زمین تا اسمان با هم فرق داشته باشد، اما گوش به زنگ یکدیگرند و لحظه دیدار با یک نگاه آشنا و اشاره، خدا قوتی می گویند و اگر کمی مهیا شد تا چند زمانی کنار یکدیگر می‌مانند و اگر باز هم مهیاتر شد از سر همراهی دست به کارهایی می‌زنند که گرچه از همکاری دوستانه فراتر نمی‌رود، اما آثاری به جای می‌گذارد که از اجتماع هزار و یک مورچه و ملخ و حشره با ارزشتر و بابرکتتر است.

 

اما حواسمان باشد درست مثل دایناسورهای منقرض شده از کرگدنهای هزارساله تا نوزادهایشان با همه صبر و تحملشان و همه پوست کلفتی شان همیشه در خطرند و روز به روز بیشتر به اقلیتهای متروک دنیا نزدیک می‌شوند.

 

باید همیشه هوشیار بود، چشم به راه داشت و به خواب نرفت...

/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابک

در اولين باری که اومدم اينجا شدم کرگردن ؟ آره آدمهای دور و بر همه جوره هستند که قيافه آدميزاد دارن. راستی شما پشت رزيدنتی هستی يا هنوز دانشجويی . آخه نوشتی که ما هم می خوايم قبول شيم

مريم

راستش به دليل ارادت خاصم به کرگدن استفاده عام المنفعه اش(!) رو ... نميدونم والله!

مونا

تشبيهت در مورد کرگدن خيلی جالب و به جهاتی بامسما بود.خيلی خوشم اومد. البته اين سبک نوشتن ادم رو تو ابهام ميذاره و اين نوشته يه ذره هم غمگين ميکرد. نمی ونم شايد ما مستعد غمگينی زودرس هستيم!

علی

یکم فونت بزرگتر باشه خوندنش راحت تره